و.پس اسماعیل به سوی خانه رفت و این حرف هایی كه بچه ها گفتن با مادر در میان گذاشت .مادر اسماعیل به او گفت پسرم قصه نخور یك گروهی از زوار امام رضا(ع) می آیند من هم لباس آنها را می شویم وبا پولش برای تو لباس می خرم....پس چند روز زواران به كاروانسرا می روند وبعد از تعویض لباس های خود یك سكه به اسماعیل می دند كه با اون سكه نفت و خرما و نان برای روشنایی و خوردن تهیه كند اسماعیل در حین رفتن برای خرید می بینه جلوی حرم امام رضا (ع)فردی مشقول پرده خوانی و روضه برای مردم است كه آخر روضه می گویید انشا الله هر كس به من كمك كند امام رضا (ع )10 برابر آن را به او بدهد اسماعیل باشنیدن این حرف دل آزرده شد وآن یك سكه را داد در حین رفتن دید كه پولی ندارد پس پیت نفتش را در آب فرو برد برگشت به خانه رئیس كاروانیان پیت را گرفت و در چراغدان های نفتی ریخت تا روشن شود در حاله كه روشن كرد دید نور این چراغها هم هر لحظه نورانی تر می شود پس به اسماعیل گفت پس نون كجاست ؟اسماعیل هم گفت نون را خباز می آورد رئیس گفت آخر كجای دنیا نون را خباز می آورد !!! پس در خانه خورد و یك فردی ناشناس نون را با رئیس می دهد ودر حال تقسیم نون بود دید كا 10 تا سكه درون نون است از اسماعیل پرسید كه پول ها رو از كجا آوردی اسماعیل هم كه فهمیده بوده قضیه روگفت ولی مرد این حرف ها رو قبول نكرد وگفت = تو از صندق امام رضا ( ع)دزدی كردی پس اسماعیل را زد تا امام رضا ( ع) آمد و فرمودند = چون اسماعیل یك سكه در راه خدا و من داده پس ما هم 10 برابر آن را به او عطا می كنیم رو به اسماعیل می كند و میگویید اگر خواستی اون رو برای مخارج زنگی خرج كن ویا سقا خونه ای بساز كه مردم همیشه به یادت باشند
((پس از این قرار است كه در مشهد كنار حرم امام رضا ( ع ) سقا خونه ای به نام اسماعیل طلا وجود دارد))
((برای شادی روح شهدا صلوات ))
:: موضوعات مرتبط:
دل نوشته مذهبی ,
تصاویر مذهبی ,
,
|
امتیاز مطلب : 25
|
تعداد امتیازدهندگان : 7
|
مجموع امتیاز : 7